پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - به رنگ نيلوفران
به رنگ نيلوفران
به همين سادگى
دل به تو دادم، به همين سادگى
تا شوم آدم، به همين سادگى
آه، هواى غم ديدار تو
داد به بادم، به همين سادگى
غرق نگاه تو شدم، زندگى
رفت زيادم، به همين سادگى
هرچه بلا بر سرم آمد به بد
لب نگشادم، به همين سادگى
با تو كه هستم، به تو دل بستم و
اين همه شادم، به همين سادگى
مىرسم از راه همين روزها
شب به مرادم، به همين سادگى
اين دلِ بى »صاحب« خود را به خود
باز نهادم، به همين سادگى
مىروم از خود به خدا، مىرسى
جمعه به دادم، به همين سادگى
اما تو
بى تو من بى قرارم، اما تو...
من تو را دوست دارم، اما تو...
اين چه طرز نگاه كردنهاست؟
از تو من شرمسارم، اما تو...
از دلم گر خوشت نمىآيد
روى دل پا گذارم، اما تو...
كمتر از گل نگفتمت، خواهى
جز تو شاهد بيارم؟ اما تو...
آه، بى من چه مىكنى، اى ماه؟
بى تو ابر بهارم، اما تو؟
دست من خالى است، حيف! تو را
به خدا مىسپارم، اما تو...
تو كه دشنام مىدهى به من آى؟
با تو من كار دارم، اما تو...
آيينهى مات ماه
احساس مىكنم كه تو را ديدهام، تو را
اما كدام روز؟ كجاديدهام تو را؟
در حيرتم چو آينهى مات ماه، آه
آيا تو را شنيده و يا ديدهام تورا؟
مىفهمم از نگاه تو، چشم تو آشناست
از بس كه آشناى خدا ديدهام تو را
بوى بهشت مىدهى، اى آشناى من
ديوانهام به بوى تو، تا ديدهام تو را
جان مىدهى به باغ دلم مثل نوبهار
آخر به لطف باد صبا ديدهام تو را
آن قدر در دلم به تو نزديك بودهام
كو رنگ گُل، چو بوى جدا ديدهام تو را
مثل ستاره، دورنما مىشوى، ولى
امروز، آفتاب، چرا ديدهام تو را؟
گفت و گو
يار تا ديد مرا با دل من
گفت: هى! يا دل تو، يا دل من!
گفتمش: عشق هوسبازى نيست
گفت: بازى نكنى با دل من!
گفتمش: سست نشد پيمانم
گفت: شك كرد همين جا دل من
گفتمش: آى! چر دلتنگى؟
گفت: ژرف است چو دريا دل من
گفتمش: چشم تو با من چه كند؟
گفت: دارد سرِ سودا دل من
گفتمش: چشم مرا روشن كن
گفت: هرجا ننهد پا دل من
گفتمش: دست مرا مهمان باش
گفت: آخر چه كند تا دل من؟
گفتمش: حرف »كهن« با تو چه بود؟
گفت: مىگفت دريغا دل من!
خواب پريشانى
نالهام گر نكند در دل او تأثيرى
نيست بر گردن ناليدن من تقصيرى
ساحل و بحر مرا هر دو ز خود مىرانند
موجِ تو دامنم آخر نبوَد تدبيرى!
غافل از قافلهى عشق شدم، سنگ شدم
رود پيوست به درياى حقيقت ديرى
خواهى از باغ جوانى گلِ عبرت چينى
سير كن در چمن تجربهى هر پيرى
صبح صادق نبوَد خندهى هر شبگيرى
دل عاشق بود از برگ گلى نازكتر
نيست جز خار ملامت اگر آيد تيرى
زندگى بى تو مرا خواب پريشانى بود
نيست اين خواب پريشان مرا تعبيرى
در آغوش طرب
غرق در نورم، دعا را زير لب گم كردهام
تا خدا را يافتم، خود را، عجب، گم كردهام
گوهر ديدار را ارزان به دست آوردهام
شب چراغ بخت را در نيمه شب گم كردهام
گوهرى دارم چو دريا و خروشانم چو موج
بر لب خود، حرف حق را بى سبب گم كردهام
كاروان عشق را از شرق، بار نور بود
راه دل را در شب آبادِ حلب گم كردهام
گرچه با خاكستر، آتش نسبتى دارد، ولى
سوز دل در خاكسارى از ادب گم كردهام
چون نسيم از بوى گل، سرمستِ سرگردانىام
دست و پايم را در آغوش طرب گم كردهام
خواب سنگين زمين
هيچ كس هم دم ما مردم نيست
رشتهاى نيست كه سر در گم نيست
تر و خشكيم، اگر مىسوزيم
شاخه آسودهتر از هيزم نيست
جو فروشان همه گندم گونند
در دل كيسهى ما گندم نيست
اى زمين! خواب تو سنگين شده است
حيف، در دست فلك اَهرم نيست
گوش من با تو و اما چه كنم؟
از دلم پيش تو يك دوّم نيست
آسمان پهنهى خميازهى ماست
ساقيا! باده مگر در خُم نيست!
دلگرمى
گر ببازى دل تو سرگرم است
دلم از چشمهاىتر گرم است
گفته بودى كه غم مخور، اى دوست!
دل تو از كجا مگر گرم است؟
چشم ما شد سفيد و سرخ، دريغ
باز بازار سيم و زر گرم است
بى عَلم جوش مىزنيم، چه حيف!
از قضا صوت نوحهگر گرم است
آه بايد كشيد و حسرت برد
در غم لاله، تا جگر گرم است
پاى رفتن اگر نبود چه باك؟
دست ياران همسفر گرم است
دعوى عشق مايه مىخواهد
دل بسوز، آتشت اگر گرم است
سرگذشت
مرگ را در زندگى لو دادهام
اسب عزرائيل را جو دادهام
من پلنگ دشت خالى نيستم
كوه را آواز برنو دادهام
جاده نا امن است و پيغام تو را
با دعاى پيك شبرو دادهام
آسمانىهاى شبگير مرا
از دل پرسوز پرتو دادهام
زندگى تكرار مرگ لحظههاست
ديدهام را طرحى از نو دادهام
پيش چشمانت وصيت مىكنم
هرچه را دارم، بدين دو مىدهم
حجم عشق
خورشيد پرندهاىست در مشت شما
ديوار افق دو بند انگشت شما
زنهار! كه كوه شانه خالى كردهست
بارىست به حجم عشق بر پشت شما
اى دل
از دست تو، واى، واى - اى دل، اى دل!
خون مىخورم، آى، آى - اى دل، اى دل!
از كوه غم تو چشمه چشمه شدهام
مىگريم هاى هاى - اى دل، اى دل!
حسرت
با ناله به ياد خود چو انداختمت
با درد نياز آشنا ساختمت
با آنكه دلى داشتم و باختمت
عمرى است كه با منى و نشناختمت
پياده
بار سفر مرا به يابو بستند
دزدان رگ جاده را ز هر سو بستند
افسوس! پيادهام، چه بايد بكنم؟
روزى مرا به شاخ يابو بستند